فکر نمی کردم این پست رو به این زودیا بنویسم! نوشتن ادمو از این رو به اون رو می کنه. از حرف زدن خیلی بهتره!!! حتما می گین دختر جماعت و حرف نزدن؟!!!! نه اتفاقا من خیلی حرف می زنم ولی هیچ وقت به اون حسی که می خوام نمی رسم با حرف زدن.شایدم شنونده ی خوبی نداشتم! البته می دونید این روزا دیگه هر کسی دغدغه ی خودشو داره.اصلا همون بهتر که این طوره !! منم که زورم به همین وبلاگ بیچاره می رسه. این که دستم به جای دیگه نمی رسه هم که کاملا طبیعیه. کی تا حالا تو این دنیا دستش به جایی رسیده که دست ما برسه؟(منظور خاصی داشتم!) ای بابا اصلا یادم رفته بود برا چی اومدم. توجه کردین آدم تو یه سال چقدر می تونه عوض شه؟ می تونه بزرگ شه.... می تونه .... به همون اندازه هم می تونه تکرار شه... می تونه کوچک شه ... می تونه اصلاهیچی نشه... اینا که مهم نیست. هست؟ تو این چند وقت به تعداد تموم آدمایی که تا حالا تو زندگیم بودن آدم دیدم. عجیبه که همه با این که خیلی مثل هم بودن ، مثل هم نبودن. حالا که فکرشو می کنم می بینم خودم هم نفهمیدم چی شد و چرا اینطوری شد. حتی نمی دونم پشیمونم یا نه. به همون راحتی که می شه سفره ی دلتو وا کنی پیشش و همه ی زندگیتو بریزی وسط و حتی از آرزوهای بزرگ و کوچیکت بگی براش... می تونی دروغ بگی و دروغ بگی و دروغ بگی و بگی و بگی وبگی و . . . می دونم گذرتم به این ورا نمیفته ولی ای کاش می فهمیدی چه تاثیر بدی داشتی رو من و همه ی اونایی که تو داغونشون کردی. تو می تونستی بهترین دختر دنیا باشی. همه ی دخترا می تونن ولی نشد.نخواستی. نتونستی. فقط نفهمیدم چرا می خواستی دلم برات بسوزه. حالا هم نمی فهمم چرا خودتو زدی به اون در.شاید برای من فقط یه خاطره شی. شاید یه روز بهت بخندم . شایدم به حالت یه وقتایی گریه کنم مثل حالا. ولی خودت برای خودت چی کار کردی؟ هیچی. حالا یکی یکی داره همه ی اون چیزا تو ذهنم پاک می شه و جاش یه چیزای دیگه نوشته می شه. چیزای جدید.چیزایی که نمی خواستی بفهمم و بدونم. چیزایی که نمی ذاشتی ... یعنی می ترسیدی.می گفتی دروغه.ولی دروغ نیست. من با همه ی وجودم حسش کردم. وقتی تو نبودی.آخه هر وقت میای کمرنگ میشه. شبیه دروغ می شه. وقتی تو هستی حتی اگه تو چشامم زل بزنه نمی شه باورش کرد. البته می دونی وقتی نیستی هم سایه ت هست. سایه ی سیاه و سردت. اصلا می دونی همیشه انگار همه هستن. فکر می کردم می شه پاکشون کرد.اونم وانمود کرد که پاک شده. ولی نشد. نخواست. نتونست! مهم نیست. نه ...... دروغ گفتم. مهمه. . . !!!!!!
بمیرم الهی چه دل پری داشتم! (اگه بود می گفت خدا نکنه!) گفتم آخه این روزای آخر تو خونه بودنه .... برم دانشگاه دیگه سرم شلوغ می شه. من فقط ۲۰ روز دیگه تو این شهر و تو این خونه ام. وااااااااااای خوووووووووووووونه!!! ماماااااااااااااااااان..... منو تنهاااااااااااااااا نذاااااااااااااااار .... رو قلبم پا نذااااااااااااااااااااااااااااااااار !!!!!! راستی یه چیزی یادم رفت ..... برای به دست آوردن چیزی که تا به حال نداشتی، کسی باش که تا به حال نبودی....

+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط مينا
|
سلاااااااام.این دفعه دیگه یه سلام تابستونی تابستونی با طعم هندونه! می دونم تابستونم که دیگه رفت پی کارش تازه ما یادمون افتاده که وبلاگم داریم. مثلا با خودم گفته بودم کنکور که تموم شه دیگه مییی ترکونم. بفرما اینم از ترکوندن. می دونی البته این دفعه مخم با تمومه مخلفاتش ترکیده!!!! حالا اینا رو بی خیال. کنکورم که به خیر و خوشی تموم شد. خوشبختانه آبروی ۱۲ سالمون زیاد نرفت . فقط یه کم رفت!!! راستش این مدت خیلی دلم می خواست بیام و وبلاگو دوباره مثل اون روزا راه بندازم و یه صفایی بدم ولی انقدر خسته و بی هدف بودم که حس هیچ کاری نداشتم. تازه آقا کوووووووووووو مخاطب ؟ ؟ اون از مریم خانوم و اقای بزرگوارشون که چون خیلی کم همدیگه رو می بینن و خیلی کم به هم زنگ می زنن میان اینجا حرفاشونو اینجا می زنن. ما هم گردنمون از مو باریکتر! خیرمون که به کسی نرسید حد اقل بزار واسه این ۲ تا جوون یه کاری بکنیم! طفل معصوما!!! آره مریم جون هیچ وقت اون روز که با هم رفتیم کافی شاپ رو یادم نمی ره.... چقدررررررررررررر خوش گذشت واقعا...

حالا از خجالتتون در میام! طعم اون بستنی هنوز تو دهنمه مثل طعم همه ی بی معرفتی ها و رفیق نیمه راه بودنا! راستی الان یه چیزی یادم افتاد. من این اخریا یه دوست پیدا کرده بودم(هاااااان؟ دختر بود اسمشم نمی گم چون تابلو می شه) که یه جورایی ....حالا.... خیلی دلم می خواست کمکش کنم ولی نتونستم... یعنی خودش نخواست.... اعصابمو خورد کرده بود دیگه.داشتم یواش یواش همه چیزو از دست می دادم. یعنی اون سعی می کرد که بگیره... تمومش کردم مثل همیشه سرد و بی تفاوت. مثل همیشه مثل یخ! حالا می فهمم که آدما به اندازه ی لیاقتشون آدمن! تا کی باید از حقم می گذشتم و سکوت می کردم؟ به خودم گفتم یه بار هم که شده تو زندگیت از چیزی که تو چنگته و با تموم وجود نمی خوای از دستش بدی دفاع کن. شایدم اشتباه کردم. تو تشخیص اندازه ی لیا قت آدما و از همه بیشتر اندازه ی لیاقت خودم! هیچ وقت حکمت خدا رو نفهمیدم و نمی فهمم و نخواهم فهمید. فقط ای کاش همه می دونستن که این فقط یه حکمته.... نه اشتباه! فقط امیدوارم امتحان نباشه که بدبخت می شم!!!!! حالا دارم بازم مثل همیشه فقط به جلو نگاه می کنم و میرم! راستی چرا من همیشه مثل همیشه ام؟؟؟!
می دونی بدبختی ما آدما چیه؟ اینه که درست همون وقتی که از دیگران خسته می شیم دیگرانم از ما خسته می شن....من دیگه باید برم. ولی پست بعدی رو به همین زودیا می نویسم...
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مينا
|
واااااااااای . . . باورم نمی شه که دارم آپ می کنم. در واقع بهتره بگم باورم نمی شه که این قدر خر شدم ! آخه یکی نیست بگه نونت کمه آبت کمه... آپ کردنت چیه این وسط با این همه درس و مشق! دیگه داشتم پر پر می شدم. اصلا نمی دو نم چی شد این وقت روز اومدم اینجا.... اصلا راستش نمی دو نم چم شده... این ۲ ماه آخری انگار جدی جدی دارم گند می زنم به زندگیم و همه ی اون آرزوها و هدف ها.... اصلا نمی دونم این فصل بهار چه حکمتی داره که من عین مرده ها میشم... خنثای خنثای خنثی. انگار همچین ادمی زاده نشده! حالا اینا رو بی خیال... راستش رو بخواید این روزا یه کم معنی زندگی رو فهمیدم. حالا بماند که این سنگه از کجا یهو اومد صاف خورد تو فرق سر ما .... ولی انصافا از این رو به اون رو شدیم. هر چند از این رویی که الان شدیم زیاد هم لذت نمی بریم. آخه من آدم این حرفا نیستم. یه عمره زیر آوار کتاب و بچگی و لواشک و آلوچه بودیم. ... حالا این سنگه اومده هر چی تو کوله پشتی ما بوده رو پخش و پلا کرده! بگذریم...... بعد این همه مدت دوری و جز زدن دوستان خوبیت نداره از این خزعبلات تحویل بچه های مردم بدیم. .. می گن دختره مجنون شده.... نمی دونم چرا نوشتنم نمی یاد...... می خوام برم درس بخونم. اصلا چرا اومدم؟ ! آهان یه چیز دیگه...... می خوام یه چیز برا یکی بنویسم . یه پیغام ... : تو چرا فکر می کنی حالا که مشکلت حل شده من باید برم؟ هان؟ من اصلا می خوام باشم. برا همیشه! مشکلیه؟ من که بعضی اوقات فکر می کنم آدم ها و فرشته ها با هم قاطی اند. یه نفر شاید فرشته باشه... ولی تو نفهمی... شاید تو فرشته باشی.... ولی من فهمیدم..... من اگه یه بار حرفم و رک بگم اون روز جشن می گیرم. ! شاید دنیای من این قدر کوچکه که تو همه جاش هستی.... نمی دونم خدا چرا فرق گذاشته بین من وتو. ... دنیای تو اون قدر بزرگه که هیچ کس هیچ جاش نیس.... حرفای من این قدر ساده اند که تا حالا هزار هزار بار فهمیدی.... حرفای تو اون قدر پیچیده اند که من هیچی نفهمیدم..... روزای من این قدر کوتاه که با تو شروع می شه و با تو تموم..... روزای تو اوقدر بلند که نه شروع می شه نه تموم!.... من همیشه نا تمومم تو آخر حرفا..... تو همیشه اولی و آخری و همه جای حرفا!....... اگه یه روز فهمیدی من اون روز جشن می گیرم!!!!!!! فعلا....
+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط مينا
|
اهم.....اهم.....اهم.... (سرفه!) .... به به.. چه عجب..... ما کجا اینجا کجا؟ اصلا شما؟ ببخشید شما همونی نیستید که امسال کنکور داره؟ اهان فهمیدم... همون بچه نمونه ای لوس و ننر که با همه مشکل داره و حالا هم..... شناختی؟
راستش این مطلب یه خورده مخصوصه. نه بابا...نه می خوام با کسی کل کل کنم(چون یه جورایی ...... بگذریم) نه می خوام خبر خاصی بدم. فقط امیدوارم اون دلسوز این مطلبو بخونه.هر چند فکر کنم الان واسه جواب دادن یه خورده دیر شده ولی من هنوز هم فکرم مشغوله.آخه مخاطب این وبلاگ خودمونی همیشه دوستایی بودن که من می شناختمشون یا حداقل تو مایه های خودم بودن. ولی حالا فکر کن یکی پیدا شده که اول میاد نصیحتت می کنه که دو هفته ی دیگه رو نبین! (خب پس کجا رو ببینم؟) بعد هم که ما سعی می کنیم نبینیم و گند می زنیم به آبرو و حیثیت و هر چی تا حالا تو کانون گنبد جمع کرده بودیم!(دقیقا مثل امروز) همون دلسوزه دوباره میاد و می گه روزی یا ماهی یا سالی ٬ حالا هر چی! ۱۰ یا ۲۰ نفر از زیر دستش میرن دانشگاه! خب ما فکر کردیم نکنه مسئول سازمان سنجش یا رئیس دانشگاه تهران یا شاید هم آقازاده ای ! از وبلاگ ما دیدن می کنه و ما بی خبریم. خلاصه کلی قند توی دلمون آب شد که بالا خره ما هم معروف شدیم! البته این دلسوز جان به ما کم لطفی کردن و دیگه نیومدن تا ما رو از نصایح پر بارشون گهربار کنن! خواستیم بگیم ای دلسوز عزیز ٬ ای هلو٬ ای آلبالو٬ ..... ما جدیدا نا امید و بی انگیزه و بی هدف و بی اراده و بی مسئولیت و بی مزه و لوس شده ایم.دوای دردمان چیست؟ ولی جون من مثل اون دفعه نباشه ترازمون رو از ۷۱۰۴ بیاره به ۶۷۱۴ . چون ما به اندازه ی کافی رنجور و نحیف شده ایم و می ترسیم کار به جاهای باریک کشیده شود. خدای نکرده به جای شرکت در مراسم فارغ التحصیلی ما٬ در مراسم حلوا پزون ما شرکت کنید. ما هم نمی خواهیم شما این گونه به مشقت بیفتید و ما هم این وسط نمونه ای از اسباب دردسر. از باب تاکید عرض کردم!!!!
خلاصه........ ما فردا امتحان دیفرانسیل داریم و این دبیره هم که به ما ۵ نمره نداده.خیر سرمون مجبوریم خودمون هر چی تلاش داریم بریزیم به پای دیفرانسیل. تازه گفتم آپ کنم که دوستان کمی از استرس در بیان و فکر نکنن که ما هم به گروه پر افتخار و دل انگیز خر خون ها پیوستیم.خوش بختانه با این آبرو ریزی های به جا همه از ما قطع امید کردن!ما هم از اونا! تا برنامه ی بعدی خدا نگهدار!
+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط مينا
|
چقدر مسخره ست که آدم پیش دانشگاهی باشه و به خاطر کانکت شدن هی عذاب وجدان بگیره....نه؟ چقدر بی مزه ست که آدم مخاطباش رو از دست بده (چون همشون الان رفتن پیش!) تازه اون ۲ تایی هم که می مونن دنبال این باشن که پسورد وبلاگتو عوض کنن و یه جورایی از پشت خنجر بزنن!
چقدر غم انگیزه که مجبور بشی برای یه مدت از دوستات خداحافظی کنی و اون هم فقط به خاطر.....
اصلا بی خیال........ امروز ۵ شنبه ست و من جمعه ی دیگه آزمون دارم. امیدوارم یه رو کم کنی اساسی بشه(مثل اینکه من آدم بشو نیستم) در آخر هم از همه ی دوستایی که به من کمک می کنن تا یادم بیاد ما هم یه روزی کنکور داریم ممنونم!!!! همچنین از یکی از دبیران عزیزم که خیلی به من امیدواری کاذب می ده تشکر می کنم(فکر می کنه من ۲ رقمی میارم!) .....
راستی از مدیرمون هم خیلی ممنونم که نظر من براش خیلی!!!! مهمه...... خب دیگه تموم شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مينا
|
چقدر مسخره ست که آدم پیش دانشگاهی باشه و به خاطر کانکت شدن هی عذاب وجدان بگیره....نه؟ چقدر بی مزه ست که آدم مخاطباش رو از دست بده (چون همشون الان رفتن پیش!) تازه اون ۲ تایی هم که می مونن دنبال این باشن که پسورد وبلاگتو عوض کنن و یه جورایی از پشت خنجر بزنن!
چقدر غم انگیزه که مجبور بشی برای یه مدت از دوستات خداحافظی کنی و اون هم فقط به خاطر.....
اصلا بی خیال........ امروز ۵ شنبه ست و من جمعه ی دیگه آزمون دارم. امیدوارم یه رو کم کنی اساسی بشه(مثل اینکه من آدم بشو نیستم) در آخر هم از همه ی دوستایی که به من کمک می کنن تا یادم بیاد ما هم یه روزی کنکور داریم ممنونم!!!! همچنین از یکی از دبیران عزیزم که خیلی به من امیدواری کاذب می ده تشکر می کنم(فکر می کنه من ۲ رقمی میارم!) .....
راستی از مدیرمون هم خیلی ممنونم که نظر من براش خیلی!!!! مهمه...... خب دیگه تموم شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مينا
|
چقدر مسخره ست که آدم پیش دانشگاهی باشه و به خاطر کانکت شدن هی عذاب وجدان بگیره....نه؟ چقدر بی مزه ست که آدم مخاطباش رو از دست بده (چون همشون الان رفتن پیش!) تازه اون ۲ تایی هم که می مونن دنبال این باشن که پسورد وبلاگتو عوض کنن و یه جورایی از پشت خنجر بزنن!
چقدر غم انگیزه که مجبور بشی برای یه مدت از دوستات خداحافظی کنی و اون هم فقط به خاطر.....
اصلا بی خیال........ امروز ۵ شنبه ست و من جمعه ی دیگه آزمون دارم. امیدوارم یه رو کم کنی اساسی بشه(مثل اینکه من آدم بشو نیستم) در آخر هم از همه ی دوستایی که به من کمک می کنن تا یادم بیاد ما هم یه روزی کنکور داریم ممنونم!!!! همچنین از یکی از دبیران عزیزم که خیلی به من امیدواری کاذب می ده تشکر می کنم(فکر می کنه من ۲ رقمی میارم!) .....
راستی از مدیرمون هم خیلی ممنونم که نظر من براش خیلی!!!! مهمه...... خب دیگه تموم شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مينا
|
سلام به همه ی دوستام(چه نمونه ای چه تیز هوشانی) ...
راستش دیشب خیلی فکر کردم. خیلی از دست خودم حرص خوردم! من اگه از اول این کل کل رو با شما شروع کردم واسه این بود که یکی از دوستاتون به من گفت تو نتونستی تیزهوشان قبول شی.خب منم ناراحت شدم..... ولی حالا که فکر می کنم می بینم حتما شما یه برتری هایی داشتید که قبول شدید....به هر حال هر چی تا حالا گفتم فقط منظورم این بود که شما نباید به خودتون مغروربشین .......
ولی حالا احساس کردم نکنه خودم هم دارم گرفتار این غرور لعنتی می شم... برای همین اومدم تا به خاطر همه ی حرفام ازتون معذرت بخوام... شاید شما هم از دوستای من باشید و با من برخورد کرده باشید... به خدا من اصلا اهل این کلاس گذاشتنا نیستم...من هم از موفقیت شما خوشحال می شم هم با غصه هاتون غصه دار...امیدوارم این مطلبو حتما بخونید... امیدوارم همتون به آرزوهاتون برسید....
..... امیدوارم نه من نه شما نه هیچ کس دیگه ای به خاطر چیزهایی که به دست میاریم مغرور نشیم.چون همیشه همین چیزای کوچک آدمو بدجوری کوچک می کنه!
راستی تا حالا توجه کردید که چه طور می شه یه نفر از راه دور معنی همه ی حرفاتو می فهمه و جوابایی می ده که آرومت می کنه ولی اون وقت یه نفر که ۴ سال همه ی حرفاتو بهش گفتی و ۴ سال روش حساب کردی حتی یه کلمه از حرفاتم نمی فهمه(یا نمی خواد بفهمه...) اون وقته که احساس می کنی تنها ترین آدم روی زمین هستی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط مينا
|
این روزا یه حس عجیب و غریبی اومده سراغم.ای کاش اون هوای بارونی و روزای استرس تموم نمی شد.اسم این روزا رو دیگه نمی شه گذاشت روزای استرس.بیشتر شبیه یه لیوان آب یخه!آروم بودن داره پر میزنه و می ره....ای کاش می تونستم مثل بچگی ها با تیرکمون بزنمش...اما ...حالا دیگه وقتشه یه خط قرمز روی همه ی آبی های زندگیم بکشم....زندگی باید زمینی باشه .اینو توی اون گوشات فرو کن .......... پس بیا با هم خط بکشیم....خط قرمز.....دیگه سه تار هم آروم نمی کنه....انگار پر شدم.ولی نه از آبی....خودم هم نمی فهمم.قدرتش رو ندارم......به خدا تو هم قدرتش رو نداری...می بینی؟ .... باز باید خط بکشیم! ...... خط قرمز....این نقطه چین ها مثل استامینوفن می مونه.اعتراض نکن.... چاره ای ندارم....این خط لعنتی دست از سرم بر نمی داره.مثل یه مگس ابله مدام تو گوشم وزوز می کنه
می گه خط بکش... خط قرمز...می بینی این من نیستم که دیوونه شدم.... نمی خوام خط بکشم.. خواهش می کنم بمون...آبی بمون...مثل آسمون....مثل دریا...مثل این احساس!
(هی به این آقای خلیلی پور می گم امتحان گروهی نگیر هی گوش نمی ده...خب همین می شه دیگه .....یه مشت جوون افسرده!!!!!!!)
راستی من امشب می خوام برم کنسرت(یه عمو دارم که تو این کنسرت دف می زنه) تو نمیای؟
+ نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط مينا
|
به به ..... چه عجب..... ! ما کجا...اینجا کجا؟

ما نیستیم خوش می گذره؟ یه وقت فکر نکنید ما هم داشتیم درس می خوندیم(داشتیم خرخونی می کردیم!). راستش من چون همیشه خودمو واسه مخاطب فنا می کنم! نیومدم که شما به درس ومشقاتون برسید.همین الان هم می دونم بعد از این پست کسی کامنت نمی ذاره.(هی گفتم برو دنبال مخاطب بیکار و علاف مثل خودت....نه این نمونه ای ها و تیزهوشا!)روزگار بدی شده...

نوزاد هم هنوز چشمشو وا نکرده بهش می گن واسه کنکور برنامه داشته باش از الاااااااااان!در هر صورت ما که بخیل نیستیم.بخونید شاید یه چیزایی فهمیدید(این سرقت ادبی از آقای نقی زاده بود)خب مثل اینکه ما این وسط اضافه ایم..... بین این همه کتاب و کلاس و..... تازه وقتی بدتر می شه که یکی از همین بچه های تیزهوشان تو چشمات نگاه کنه و بگه:آخه کی الان اینقدر بیکاره که بشینه وبلاگ بنویسه!(همین م-ظ رو می گم)البته من هم تو جفت تخم چشاش زل زدم و گفتم:من!..... حالا هم تو رو خدا خودتونو زحمت ندید... دو روز دیگه(وبلاگم لال!)کنکور قبول نمی شید میندازید گردن ما... هر چند ما ول کن نیستیم.یعنی تازه شروع میشه.
می بینم که ساعت ۷:۵ شده و من باید برم به بقیه ی خرخونی برسم(اینو هیچ جا نمیگم فقط جون شما......) فعلا
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط مينا
|